کم خوابی های این چند شب
ترانه جونم این چند شب خیلی کم میخوابم . آخه خیلی بدخوابم. نه فقط بخاطر سنگینی و دل درد و استخون درد. بلکه بخاطر فکر و خیال که یعنی چی پیش میاد. هر شب من سحر همراه بابایی بیدار میشم و پیش بقیه میشینم سحری میخورم. آخه خیلی گشنم میشه. دیشب هم کلا دو سه ساعت خوابیدم. آخه هم فکر و خیال داشتم هم پوست شکمم اونقدر میسوخت و میخارید که نمیدونستم باید چی کار کنم. صبح هم ساعت 7:30 بیدار شدم و دیگه نخوابیدم. امروز خاله ساجده و خاله سمیه بهم زنگ زدن و احوالم رو پرسیدن. خاله زهره هم بهم اس ام اس زد . چون میدونستن روز آخر بارداریم هست. الانم که دارم برات مینویسم کلی خوابم میاد. ولی کلی هم کار دارم. از آماده کردن وسایل گرفته تا گرفتن عکس با بابایی...
نویسنده :
نرگس
21:26

