ماهی کوچولوی خودم
اجازه میدی توی این پست ماهی کوچولو صدات کنم دختر گلم؟
ماهی کوچولوی توی دل مامانی، میدونی که قراره یکشنبه صبح از توی دلم بیرون بیای؟ میدونی چقدر برای حرکاتت دلم تنگ میشه؟ میدونی فقط 4 روز فرصت دارم از روی دلم نگاهت کنم و وقتی تکون میخوری و دلم رو تکون میدی لبخند بزنم و تصدقت برم؟ میدونی فقط 4 روز فرصت دارم موقع تکون خوردنات دست بابا رو بگیرم بزارم روی دلم و دو تایی پر از شادی بشیم ؟
میدونی که فقط 4 روز دیگه فرصت دارم از تو با تمام وجودم و در درونم مراقبت کنم؟میدونی چهار روز دیگه این فرصت رو دارم که با تو دو روح باشم در یک بدن؟
ماهی کوچولوی شیطون خودم با اینکه چیز زیادی ازت نمیدونم ، شخصیتت برام نامعلومه ، ظاهرت رو نمیشناسم. حتی مطمئن نیستم که دختری یا پسری ولی خیلی بهت عادت کردم.
نمیتونم بگم تو رو در درون خودم شکل دادم چون بوجود اومدن تو لطف خدا بوده. ولی این لطف خدا در درون من شکل گرفته. توی این چند ماه که با هم بودیم مخصوصا از زمانی که تکوناتو حس کردم دیگه حتی یک لحظه هم نمیتونم تصور کنم که توی دلم نباشی. میدونم بیرون اومدنت هم برای تو بهتره هم برای ما . ولی اجازه بده این چند شب رو خوب نگات کنم . اونقدر تکون بخور که خواب به چشمم نیاد و حداکثر استفاده رو از این لجظاتم بکنم. اجازه بده برای آخرین بارها دوتایی با هم روی دست بابایی بخوابیم. اجازه بده با وجود تو در درونم احساس غرور و خوشحالی داشته باشم. اجازه بده این چند شب هم با تکونات شاد بشم. اجازه بده بتونم حسابی با توی دلم بودنت خداحافظی کنم. اجازه بده بتونم با تغییر شرایطم کنار بیام. اجازه بده این چند شب رو هم باهات توی دلم زندگی کنم. اجازه بده این چند روز رو به اندازه تمام عمرم لذت ببرم.
نمیدونم از من تصوری داری یا نه؟ نمیدونم اصلا میدونی منی هم وجود داره یا نه. نمیدونم که تو هم به من وابسته شدی یا نه. نمیدونم از اینکه میای بیرون دلم راضی خواهی بود یا نه. ولی ماهی کوچولوی دل من بدون که این هم جزئی از زندگی هست . چه دوست داشته باشی چه نه باید این مراحل طی بشه.
میدونم دیگه وقتی میای بیرون زندگی مامان و باباتو عوض میکنی و کلی شادی مضاعف میاری توش . یک شادی از نوعی که تا جالا نداشتیم ولی بدون که دیگه هیچ زمانی ما دو تا به اندازه الان یکی نمیشیم.به این اندازه دیگه تنفسمون و ضربان قلبمون بصورت فیزیکی به هم وابسته نیست. اون موقع بازم تو میشی باعث افتخارم. اون موقع دیگه بجای اینکه تکون خوردناتو به این و اون نشون بدم و احساس غرور کنم ، خود ماهتو به همه نشون میدم و مغرور میشم و میگم این زندگی منه که من بدنیاش آوردم. یکم که بزرگتر شدی دستتو بگیرم و توی خیابون با هم راه بریم. با هم خرید بریم. با هم مهمونی بریم. دیگه میتونم غیر از بابایی از تو هم بپرسم کدوم لباس بیشتر بهم میاد. دیگه اون موقع کلی اتفاق خوب و دوست داشتنی میافته که دل من و بابایی باهاش شاد میشه.
آخه میدونی تو
رویای زندگی مامان و بابا
هستی.


ماهی کوچولوی خودم
