ترانهترانه، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

روياي زندگي مامان و بابا

اولین پارک رفتنمون با هم

ترانه جونم دیشب اولین بار با هم رفتیم پارک. آخر هفته که تعطیله بابایی میاد پیشمون خونه مامان جون. چون تولد یکماهگیت هم بود تصمیم گرفتیم بریم بیرون. همگی با هم رفتیم پیتزا بخوریم که چون دیر رفته بودیم داشت تعطیل میشد و فقط سفارش میگرفت . ما هم سفارش دادیم و رفتیم یک پارک کوچولو نشستیم و اونجا شام خوردیم. تو هم مثل همیشه دختر خوبی بودی.
9 شهريور 1391

دخمل گلم یک ماهه شد.

سلام ترانه خوشگلم. مامانی دیروز تو یکماهه شدی گلم. تولد یکماهگیت مبارک.اینم دو سه تا عکس که توی اولین ماهگرد تولدت ازت گرفتم ...
9 شهريور 1391

دو هفته هست که خونه مامان جونیم

ترانه خوشگلم. دو هفته هست که اومدیم خونه مامان جون طاهره. احتمالا شنبه میریم تهران خونمون تا دکترامونو بریم و مامان جون فاطمه بیاد خونمون بعد از یک هفته هم دوباره برگردیم خونه مامان جون طاهره. احتمالا تا آخر شهریور خونه مامان جون میمونیم. نمیدونی چقدر همه دوستت دارن. خاله فائزه هم همراه ما خونه و زندگیشو ول کرده اومده خونه مامان جون. خاله ساره و دختر خاله حسنا هم خیلی دوستت دارن. باباجون هم خیلی بهت علاقه داره و بغلت میکنه و کلی قربون صدقت میره. مامان جون فاطمه و عمه زینب هم سراغتو خیلی میگیرن. خلاصه که توی کوچولو و نازم جسابی دل همه رو بردی.خیلی دوستت داریم ماه من. بوس.
9 شهريور 1391

نوزاد زبل و کوچولوی من

سلام نوزاد کوچولوم. اونقدر شیرین کاری داری که نمیدونم از کدومش بگم. راستشو بخوای جمعه مامان جون دمر خوابونده بودت و تو بیدار بودی و گرسنه. وقتی گرسنه هستی اونقدر حرکات بامزه از خودت در میاری که نگو. داشتی با دهنت دنبال یک چیزی میگشتی که بکنی توی دهنت و بخوری ولی به نتیجه نمیرسیدی که یکدفعه یک غلت خوشکل زدی و طاق باز شدی. اولش ما فکر کردیم اتفاقی بوده ولی دوباره چند ساعت بعدش که مامان جون عوضت کرده بود دوباره همون جوری خوابوندت . منم دوربینو اوردم و آماده کردم که اگر برگشتی ازت فیلم داشته باشم. دوباره همون حرکت رو تکرار کردی. فدای اون شیطنت بی صدات برم دختر خوشگلم. قبل از این یکی دوبار که روی دست خوابونده بودیمت خودتو طاق باز کرده بودی. پ...
22 مرداد 1391

امروز بابایی رفته ماموریت

ترانه جونم امروز بازم بابایی رو فرستادن ماموریت اهواز. خیلی دلم براش میسوزه توی این گرما میفرستنش. کاراش خیلی زیاد شده و سرش حسابی شلوغه. قراره 15 شهریور هم شرکت بابایی شام بده به کارمنداش به همراه خانوادهاشون. فکر کنم اولین جایی که سه تایی بصورت رسمی میریم شام اونجاست. مثل اینکه همکارای بابایی منتظر دیدن روی ماه تو هستن.
21 مرداد 1391

بالاخره شماره عکسهای بارداریمو امروز سفارش دادم

بعد از یکماه بالاخره امروز وقت کردم که شماره عکسهایی که میخواستم رو برای آتلیه گلفام میل زدم. الان یکماه میشه که من و بابایی رفته بودیم آتلیه و عکس بارداری گرفته بودیم ولی سفارش نداده بودیم شماره عکسامونو. اگر بهتر شم تو رو هم میبرم و چند تا عکس نوزادی ازت میگیرم. هرچند که خاله فائزه و من هر روز کلی عکس خوشگل ازت میگیریم. ...
21 مرداد 1391