ترانهترانه، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

روياي زندگي مامان و بابا

مراجعه به دکتر در دو ماهگی

دختر گلم. شنبه 8 مهر توی دومین ماهگرد زندگیت من و بابایی بردیمت پیش خانم دکتر ممیشی توی بیمارستان بهمن . ( تو همیشه پیش ایشون چکاپ میشی) مشخصاتت این بود قد 55.5 سانتی متر وزن 4790 گرم دور سر 39 سانتی متر خانم دکتر ویزیتت کرد و همه چیز عالی بود. قرار شد واکسن دو ماهگیت رو هم خانم دکتر بزنه. اولش من گفتم من میرم بیرون اتاق ولی خانم دکتر گفت نرو و وقتی واکسن رو زدم بغلش کن و بوسش کن تا یکم آرامش بگیره. راستشو بخوای خیلی عذاب وجدان گرفتم که بخاطر خودخواهی خودم که صدای گریه تو رو نشنوم میخواستم تنهات بذارم. آخه من اواخر دوران بارداریم بهت قول داده بودم همیشه حمایتت کنم و پشتت باشم. خانم دکتر به بابایی گفت که پاهای کوچولوتو سفت بگیره...
10 مهر 1391

اولین قهقهه

ترانه جونم دیروز همین ساعت ها بود که خوابونده بودمت توی بغلم تا خوابت ببره. توی خماری و خواب آلودگی که هستی بعضی مواقع لبخند های خوشگل میزنی. ولی دیشب برای چند ثانیه قهقهه زدی. خیلی ذوقتو  کردم نمیدونی داشتم بال در میآوردم. میدونم ارادی نبود و توی حالت خواب بودی ولی همونشم برام شیرین بود.       
8 مهر 1391

عزیزم دو ماهگیت مبارک

الان ساعت 1:51 دقیقه نیمه شب 8 مهر هست و دومین ماهگرد تولد دختر گلم ترانه قراره امروز ببرمت پیش دکترت برای چکاپ و واکسن دوماهگیتو بزنم. خیلی استرس دارم. امیدوارم مشکلی نداشته باشی و واکسن هم اذیتت نکنه. آخه امروز دیدم یک کوچولو لب نازت برفک داره. این برفک دهنت داستانی شده. سه دوره درمان کردیم تا خوب شد ولی مثل اینکه بعد از 20 روز دوباره برگشته. فدات بشم که چه دردایی تحمل میکنی ......
8 مهر 1391

مهمونی پنج شنبه

پنج شنبه 6 مهر دوستای خانوادگیمون یعنی خاله الهام ها و خاله سمانه و خاله زهرا و خاله عطیه و همسراشون و بچه هاشون اومدن خونمون دیدنی تو و کلی خوش گذشت . ما 6 تا خانواده هر از چندی دور هم جمع میشیم خونه یکی ............ امیدوارم شما بچه ها هم دوستای خوبی برای هم بشین........
8 مهر 1391

ولیمه به فامیل های بابا مهدی

چهارشنبه 5 مهر ساعت 7 تا 9 یک مهمونی ساده توی تالار آزادی که نزدیک خونمونه گرفتیم و فامیلای بابا مهدی رو دعوت کردیم. تو هم اون شب اونقدر ناز شده بودی که نگو.......... ...
8 مهر 1391

عکسای بارداریمو تحویل گرفتم

بالاخره بعد از این همه وقت پنج شنبه ظهر بهمون از آتلیه زنگ زدن و گفتن که عکسا حاضرن و بابایی زحمت کشید و رفت عکسا رو گرفت. خیلی راضی هستیم از اینکه تو بارداری رفتیم و عکس گرفتیم. عکسای خوبی شدن.
8 مهر 1391

عزیزم دلت خیلی درد میکنه؟

ترانه نازم ، فدای دل کوچیکت برم که امشب حسابی درد میکرد. برخلاف هر شب کلی طول کشید تا خوابت برد. توی بغلم اونقدر تکونت دادم و نوازشت کردم که آخرش خوابت برد. خیلی ماهی گلم. الان هم رعد و برقهای شدیدی داره زده میشه. امیدوارم از خواب ناز بیدارت نکنه. بابایی هم خیلی خسته بود و با اینکه دوست داشت بیدار بمونه تا خوابت ببره ولی من بهش گفتم بخوابه. آخه بابایی میره سرکار ولی من توی خونه میمونم و وقت میشه که بعدا استراحت کنم.  
8 مهر 1391