کم خوابی های این چند شب
ترانه جونم این چند شب خیلی کم میخوابم . آخه خیلی بدخوابم. نه فقط بخاطر سنگینی و دل درد و استخون درد. بلکه بخاطر فکر و خیال که یعنی چی پیش میاد. هر شب من سحر همراه بابایی بیدار میشم و پیش بقیه میشینم سحری میخورم. آخه خیلی گشنم میشه.
دیشب هم کلا دو سه ساعت خوابیدم. آخه هم فکر و خیال داشتم هم پوست شکمم اونقدر میسوخت و میخارید که نمیدونستم باید چی کار کنم. صبح هم ساعت 7:30 بیدار شدم و دیگه نخوابیدم.
امروز خاله ساجده و خاله سمیه بهم زنگ زدن و احوالم رو پرسیدن. خاله زهره هم بهم اس ام اس زد . چون میدونستن روز آخر بارداریم هست.
الانم که دارم برات مینویسم کلی خوابم میاد. ولی کلی هم کار دارم. از آماده کردن وسایل گرفته تا گرفتن عکس با بابایی و نوشتن حرفای آخرم با تو قبل از بدنیا اومدنت و دوش گرفتن.......یکم ساکم رو با کمک مامان جون عصری چک کردم و کم و کسری ها رو درست کردیم. مامان جون هم یک ساک برای خودش آماده کرده. دو تا ساک هم من . یکی واسه دخمل کوچولوی نازم یکی هم برای خودم.
ساعت 16 امروز هم خاله فائزه لطف کرد همراهم اومد رفتیم آرایشگاه و ابروهامو درست کردم و موهامو کوتاه کردم. آخه دخملیم وقتی بدنیا بیای کلی موهام میریزه و فرصت رسیدگی بهشون رو ندارم بخاطر همین کوتاهش کردم. البته فکر نکنی خیلی کوتاه ها . تقریبا 15سانتی متر کوتاهش کردم.یکجوری که بشه بستش و خیلی هم بلند نباشه.
بعدشم توی راه برگشت لباس زیر لازم داشتم خریدم و یک شال و یک روسری نخی خنک برای لباسهایی که مامان جون زحمت کشیده برام دوخته .
الانم اگر اجازه بدی برم سوپم رو بخورم و به یکسری کارام برسم . دوباره میام گلم. بوس بای


کم خوابی های این چند شب
