ترانهترانه، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

روياي زندگي مامان و بابا

مراجعه تنهایی به دکترم

دیروز بعدازظهر بعد از چند ماه که دوتایی با هم میرفتیم پیش خانم دکتر ، برای چک آپ بعد از عمل مجبور شدم تنهایی برم . آخه ترسیدم توی گرما و راه اذیت شی دختر گلم. نمیدونی چقدر توی کل مسیر دلم گرفته بود که همراهم نیستی. یک مقدار هم شلوغ بود و معطل شدم و تو گرسنه مونده بودی. الهی مامانی فدات شه. منو ببخش. نمیدونی چقدر دلم شکسته بود که چرا گرسنه موندی و بیحال شدی.
17 مرداد 1391

تشکر از همه خاله های خوب ترانه کوچولو

من و ترانه جون از همه خاله های ترانه جونم که هر روز به وبلاگ دخترم سر میزدند و منتظر خبرای جدید بودند و ممنونیم. عذر خواهی هم میکنیم که توی این چند روز نشد بیام براتون تعریف کنیم. آخه حالم خیلی خوب نبود و وقتی هم سرحال بودم ترانه جونم برام وقت نمیذاشت. سعی میکنم توی فرصت های کوچیکی که گیر میارم بیام براتون تعریف کنم. بووووووووووس
11 مرداد 1391

شاید آخرین پست بارداری ترانه جون

عزیزم الان ساعت 4:30 روز 8 مرداد یکشنبه هست. داریم آماده میشیم بریم دنبال مامان جون و بعدش چهارتایی بریم بیمارستان بهمن برای بدنیا آوردن تو. از ساعت 3:45 که بیدار شدم یکریز تکون ها ی باحال میخوری. خیلی گرسنه هستم ولی باید ناشتا باشم. بابایی سحری خورده و 10 دقیقه هست که رفته بخوابه و الان باید بیدارش کنم. دیشب دیر خوابیدم ساعت 1 گذشته بود. امیدوارم سر عمل خوابم نبره.. دوستت دارم بوس. ...
8 مرداد 1391

شروع روز 8 مرداد

سلام دختر گلم. بخواب آروم که آخرین شب با هم بودنمون توی بدنمه. بخواب آروم که آخرین شب تنهاییته بخواب آروم که آخرین شب آرمیدن در درونمه بخواب آروم که آخرین شب دوتایی بودن من و باباییه بخواب آروم که وقتی بیدار میشی اتفاقات عجیبی برات میافته بخواب آروم که میدونم از هیچ چی خبر نداری . نمیدونی چی قراره بشه نمیدونی به کجا میای. دختر عزیزم. عزیزکم. ماهی کوچولوم. تو هیچ چی از زندگی الانت و لحظه تولدت یادت نمی مونه ولی بخواب آروم ....چون من سعی میکنم تا جایی که ازش اطلاع دارم بعدا برات تعریف کنم. بخواب آروم و تکون نخور که تکونات منو آتیش میزنه. میدونم که دیگه چند ساعت دیگه نه تکونی در کاره نه لگدی و نه ترانه ای توی دلم. بخواب آروم ک...
8 مرداد 1391

آخرین کارایی که من و بابایی دو نفری انجام دادیم

بعد از افطاری که برات تعریف کردم رفتم دوش گرفتم و موهامو سشوار کردم و وسایل رو چک کردم کامل باشن و همه توضیحات مربوطه رو به بابایی دادم . بعدش یکم جمع و جور کردیم و لباسهایی که فردا میخوام بپوشم رو شستم. بعدشم چند تا عکس توی اتاقمون گرفتیم . بعدشیم یک فیلم کوچولو از بابایی گرفتم . وقتی داشت حرف میزد برات طاقت نیاوردم و اشکم در اومد. بخاطر همین نتونستم منم باهات صحبت کنم. تا ساعت 5 که میخوایم از خونه بریم بیرون اگر حالم بهتر بود حتما یک فیلم میگیرم که باهات صحبت کنم. الانم بهتره که بریم بخوابیم تا صبح بیدار شیم و بابایی جون داشته باشه کارا رو انجام بده. روز سخت و پر استرس و انشاالله پر از شادی برای همه خواهد بود. دوستت دارم تا آخرین نفس...
8 مرداد 1391

آخرین شب دو نفری

سلام گل بابا الان ساعت 12 نیمه شبه و من ومامانت داریم آخرین شب دو نفریمونو میگذرونیم. این مامان خانم شما یه کم استرسیه و منم مبتلا کرده برا خودت و ما دعا کن. با اینکه خیلی خوابم میاد انتظار دیدن تو هنوز بیدار نگهم داشته و همه سلولهام آماده تبدیل شدن به سلولهای یک بابا هستند. بیا و این شب دراز رو یه کم کوتاه کن به امید لطف خدا بابایی ...
8 مرداد 1391

کم خوابی های این چند شب

ترانه جونم این چند شب خیلی کم میخوابم . آخه خیلی بدخوابم. نه فقط بخاطر سنگینی و دل درد و استخون درد. بلکه بخاطر فکر و خیال که یعنی چی پیش میاد. هر شب من سحر همراه بابایی بیدار میشم و پیش بقیه میشینم سحری میخورم. آخه خیلی گشنم میشه. دیشب هم کلا دو سه ساعت خوابیدم. آخه هم فکر و خیال داشتم هم پوست شکمم اونقدر میسوخت و میخارید که نمیدونستم باید چی کار کنم. صبح هم ساعت 7:30 بیدار شدم و دیگه نخوابیدم. امروز خاله ساجده و خاله سمیه بهم زنگ زدن و احوالم رو پرسیدن. خاله زهره هم بهم اس ام اس زد . چون میدونستن روز آخر بارداریم هست. الانم که دارم برات مینویسم کلی خوابم میاد. ولی کلی هم کار دارم. از آماده کردن وسایل گرفته تا گرفتن عکس با بابایی...
7 مرداد 1391

آخرین وعده غذایی دو نفری من و بابایی

سلام ترانه جونم خوبی دخترم؟ الان تازه از سر افطاری دوتایی اومدم کنار. راستشو بخوای من که روزه نیستم ولی بابایی چون روزه بود منم شامم رو خواستم با اون بخورم. از دیشب خاله فائزه و مامان جون به من گفتن که شب آخر میخوان من و بابایی رو تنها بذارن که یکم با هم باشیم. به خاطر همین خاله فائزه مامان جون و بابا جون رو دعوت کرده خونشون تا ما تنها باشیم. البته تنهای تنها که نیستیم چون تو هم هستی. ولی توی دلم. افطاری نون و پنیر و گردو و انگور خوردیم. خیلی چسبید. الانم من تا سوپم آماده شه گفتم بیام اینجا گزارش بدم. یکم عصاره گوشت هم مامان جون برام درست کرده بود که من خوردم تا قوی شم برای فردا که تو میخوای بیای...... ...
7 مرداد 1391