ترانهترانه، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره

روياي زندگي مامان و بابا

دخمل گلم یک ماهه شد.

سلام ترانه خوشگلم. مامانی دیروز تو یکماهه شدی گلم. تولد یکماهگیت مبارک.اینم دو سه تا عکس که توی اولین ماهگرد تولدت ازت گرفتم ...
9 شهريور 1391

دو هفته هست که خونه مامان جونیم

ترانه خوشگلم. دو هفته هست که اومدیم خونه مامان جون طاهره. احتمالا شنبه میریم تهران خونمون تا دکترامونو بریم و مامان جون فاطمه بیاد خونمون بعد از یک هفته هم دوباره برگردیم خونه مامان جون طاهره. احتمالا تا آخر شهریور خونه مامان جون میمونیم. نمیدونی چقدر همه دوستت دارن. خاله فائزه هم همراه ما خونه و زندگیشو ول کرده اومده خونه مامان جون. خاله ساره و دختر خاله حسنا هم خیلی دوستت دارن. باباجون هم خیلی بهت علاقه داره و بغلت میکنه و کلی قربون صدقت میره. مامان جون فاطمه و عمه زینب هم سراغتو خیلی میگیرن. خلاصه که توی کوچولو و نازم جسابی دل همه رو بردی.خیلی دوستت داریم ماه من. بوس.
9 شهريور 1391

دوری

عزیز جان سلام چند روزه که خونه مامان جونتی و من از دیدار شما و مامان گرانقدرت محروم دلم خیلی واستون تنگ میشه ولی یشتر مواقع وقتی زنگ میزنم نمیتونم درست و حسابی با مامانت حرف بزنم ( آخه مشغول تر و خشک کردن توه) روزای کسل کننده و بدیه دیشب فقط 3 ساعت خوابم برد دوستتون دارم خانمهای خوشگل و محترم ( ترانه و مامانی بلا - که همیشه دوستش دارم بیش از جان) فعلاً بابا خداحافظ
5 شهريور 1391

نگرانی های مادرانه ، نگرانی های پدرانه

خانم خوشگله سلام بابا چند روز پیش خونه عمو محمد اینا تو خواب مریض شده بودی و هر چی خورده بودی بالا آوردی. به اندازه تمام عمرم ترسیدم و فکرای بد کردم. آخه می دونی من یه کم حالتای بدو تصور می کنم ( کار بدیه باید ترکش کنم) شانس آوردیم که مامان بزرگت هنوز پیش ما بود و با روشهای سنتی تو رو روبراه کرد. تا صبح نتونستم بخوابم، وقتی مامانت گفت دوباره یه کم غذا خوردی خیلی خوشحال شدم و خدا رو شکر کردم. این از عظمت خداست که با اومدنت پدر و مادری که تازه دارن با دستاشون لمست می کنن اینقدر وابسته به تو کرده شاید جنس نگرانی من و مامان خوشگلت فرق داشته باشه اما همش بر اساس عشقه این نگرانی های مادرانه، نگرانی های پدرانه خدا رو شکر الان ک...
31 مرداد 1391

نوزاد زبل و کوچولوی من

سلام نوزاد کوچولوم. اونقدر شیرین کاری داری که نمیدونم از کدومش بگم. راستشو بخوای جمعه مامان جون دمر خوابونده بودت و تو بیدار بودی و گرسنه. وقتی گرسنه هستی اونقدر حرکات بامزه از خودت در میاری که نگو. داشتی با دهنت دنبال یک چیزی میگشتی که بکنی توی دهنت و بخوری ولی به نتیجه نمیرسیدی که یکدفعه یک غلت خوشکل زدی و طاق باز شدی. اولش ما فکر کردیم اتفاقی بوده ولی دوباره چند ساعت بعدش که مامان جون عوضت کرده بود دوباره همون جوری خوابوندت . منم دوربینو اوردم و آماده کردم که اگر برگشتی ازت فیلم داشته باشم. دوباره همون حرکت رو تکرار کردی. فدای اون شیطنت بی صدات برم دختر خوشگلم. قبل از این یکی دوبار که روی دست خوابونده بودیمت خودتو طاق باز کرده بودی. پ...
22 مرداد 1391

روز تولدت

سلام بابا ترسیدم جزییات روز تولدت یادم بره برا همین با پیشنهاد مامانی یه خورده از روز 8 مرداد برات مینویسم. صبح خیلی زود مامانت منو بیدار کرد آخه بعد از سحری یه کم خوابیدم دنبال مامان جونت رفتیم و با شوق رفتیم بیمارستان. من تو پذیرش اورژانس بیمارستان بهمن مشغول پر کردن فرمها شدم و شماها رفتن بلوک زایمان راستش وقتی فرمهای رضایت عمل رو پر می کردم یه کم دلم میلرزید. وقتی اومدم بالا شماها رفته بودین تو و من و مامان جونت نشستیم به انتظار. بیشتر بچه ها یه ایل دنبالشون بود ولی من و مامان جونت تنمهای تنها بودیم. مامان جونت رفت بخش پذیرش ببینه اتاق تکی گیرمون میاد یا نه که خدا رو شکر گذاشتنمون تو نوبت. بچه ها یکی یکی دنیا میومدن و من داشتم از...
22 مرداد 1391

امروز بابایی رفته ماموریت

ترانه جونم امروز بازم بابایی رو فرستادن ماموریت اهواز. خیلی دلم براش میسوزه توی این گرما میفرستنش. کاراش خیلی زیاد شده و سرش حسابی شلوغه. قراره 15 شهریور هم شرکت بابایی شام بده به کارمنداش به همراه خانوادهاشون. فکر کنم اولین جایی که سه تایی بصورت رسمی میریم شام اونجاست. مثل اینکه همکارای بابایی منتظر دیدن روی ماه تو هستن.
21 مرداد 1391

بالاخره شماره عکسهای بارداریمو امروز سفارش دادم

بعد از یکماه بالاخره امروز وقت کردم که شماره عکسهایی که میخواستم رو برای آتلیه گلفام میل زدم. الان یکماه میشه که من و بابایی رفته بودیم آتلیه و عکس بارداری گرفته بودیم ولی سفارش نداده بودیم شماره عکسامونو. اگر بهتر شم تو رو هم میبرم و چند تا عکس نوزادی ازت میگیرم. هرچند که خاله فائزه و من هر روز کلی عکس خوشگل ازت میگیریم. ...
21 مرداد 1391