ترانهترانه، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

روياي زندگي مامان و بابا

کمتر از 4 روز تا تولد ترانه

سلام دختر گلم خوبی مامانی؟ اگر بدونی دیشب که داشتی ورجه وورجه میکردی من و خاله فائزه و مامان جون چقدر ذوق کردیم و بهت خندیدیم و من دوباره یک کوچولو فیلم گرفتم. خیلی نازی دخترم. عزیز دلم این دو سه روز یک حالی هستم. هم حالت هیجان هم افسردگی و هم کسالت و خستگی. یکمش بخاطر سنگین شدنم هست یکمش بخاطر ترس از اینکه از پس نگهداری تو گلم بر میام یا نه. بقیه اش رو هم نمیدونم برای چیه. شایدم طبیعی باشه. راستشو بخوای از عمل هم میترسم. از خودش نه از بعدش . چون شنیدم بعدش آدم خیلی اذیت میشه. اونوقت میترسم نتونم اونجوری که باید از وجودت لذت ببرم. به هر حال دوست داشتم احساساتم و احوالم رو برات بگم. توکل به خدا . انشاالله تو سالم باشی همه اینها میگذره...
4 مرداد 1391

عزیز دل

سلام خوشگل خانم کم کم داره وقت دیدار می رسه من و مامانت هر دو در انتظاریم اما دنیای انتظاراتمون فرق می کنه مامانت ذوقتو داره من دلشوره دارم مامانت درد می کشه من از رنح کشیدنش عذاب می کشم مامانی دلش برات تنگ میشه من دارم از دلتنگی خفه میشم زود زود بیا می خوام چشمای نازتو ببینم و باقیمونده اضطرابمو بریزم دور همه تو فامیل منتظرت هستم من بعد از مامان از همه بیشتر راستی یه کمم ازت دلخورم............خیلی خانم منو اذیت کردی ها بابایی دنیا قشنگتر از اونیه که فکر می کنی پر از فرصت دوستی با خدا ...
3 مرداد 1391

ایجاد دسترسی برای ترانه جونم

ترانه دختر گلم. با نزدیک شدن به روز تولدت و ورودت به دنیای ما برات توی وبلاگت دسترسی ایجاد کردم. کار من توی این وبلاگ داره تموم میشه . از این به بعد خاطراتت رو خودت باید بنویسی. اولش که نمیتونی من کمکت میکنم به جای تو برات مینویسم ولی بعدش زودی خودت یاد میگیری و این گوی و این میدان.......
3 مرداد 1391

با اجازه سمیه جونم تقدیم به ترانه زندگیم

با اجازه خاله سمیه چون از این شعر که توی وبلاگش بود خیلی خوشم میاد و بیان کننده خیلی از احساسات منه تقدیمش میکنم به ترانه جون.   عاقبت در يك شبی ازاین  شبها           كودك من پا به دنيا مينهد آن زمان برمن خداي مهربان                 نام شورانگيز مادر مينهد آن زمان طفل قشنگم بيخيال               در ميان بسترش خوابيده است بوي او چون عطر پاك ياس ها              در مشام جان من پيچيده است آن زمان ديگر وجودم مو به مو             بسته با هستي طفلم ميشود ...
3 مرداد 1391

ماهی کوچولوی خودم

اجازه میدی توی این پست ماهی کوچولو صدات کنم دختر گلم؟ ماهی کوچولوی توی دل مامانی، میدونی که قراره یکشنبه صبح از توی دلم بیرون بیای؟ میدونی چقدر برای حرکاتت دلم تنگ میشه؟ میدونی فقط 4 روز فرصت دارم از روی دلم نگاهت کنم و وقتی تکون میخوری و دلم رو تکون میدی لبخند بزنم و تصدقت برم؟ میدونی فقط 4 روز فرصت دارم موقع تکون خوردنات دست بابا رو بگیرم بزارم روی دلم و دو تایی پر از شادی بشیم ؟   میدونی که فقط 4 روز دیگه فرصت دارم از تو با تمام وجودم و در درونم مراقبت کنم؟میدونی چهار روز دیگه این فرصت رو دارم که با تو دو روح باشم در یک بدن؟  ماهی کوچولوی شیطون خودم با اینکه چیز زیادی ازت نمیدونم ، شخصیتت برام نامعلومه ، ظاهرت رو نمیش...
3 مرداد 1391

خیلی میترسم

ترانه جونم من 28 سالمه. سنی که شاید تو فکر کنی چقدر زیاد...........ولی باید اعتراف کنم که خیلی میترسم و عین یک دختر بچه چند ساله هیجان و استرس دارم.تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که دعا کنم و به خدا توکل کنم. این تنها کاری هست که آرومم میکنه. انشاالله که به حق این روزهای عزیز و پر برکت ماه رمضان خدا مشکلات و نگرانی های همه رو رفع کنه.
2 مرداد 1391

شمارش دیگه واقعا معکوس

عزیز دلم الان ساعت 20:30 روز دوشنبه 2 مرداد هست. 5 روز و نیم دیگه انشاالله این موقع تو از توی دلم در اومدی . دیگه هم خیلی هیجان دارم برای دیدنت و هم استرس. امیدوارم اون روز برای همه روز خوبی باشه.   ...
2 مرداد 1391

مراجعه به دکترمون 8 روز قبل از قرار سزارین

سلام ترانه جونم خوبی دخترم؟ این چند وقت اصلا وقت نشده بیام برات بنویسم. یکی دوبار هم که نوشتم نمیدونم چی شد که ارسال نشد و نمایش داده نشد.این چند روز با مامان جون مشغول خیاطی و انجام کارایی مثل پر کردن فریزر هستیم. حسابی دیگه همه درگیرن . خاله فائزه هم بیشتر میاد پیشمون و کمک میکنه. شنبه با بابایی و تو رفتیم پیش خانم دکتر. ساعت حدود 5 نوبت داشتیم ولی اونقدر شلوغ بود که نزدیک 8 رفتیم داخل. وزنم 76.6 کیلو گرم بود. فشارم 10.5 روی 5.5 . ابعاد رحمم رو خانم دکتر چک کرد . گفتم خانم دکتر من توی این هفته همش مرغ و شیر خوردم  که دخترم تپلی شه. الان چند کیلو هست؟ خانم دکتر گفت به نظر 3.2 کیلو هستی... بعد دوباره نگاه کرد گفت البته چون شکمت چرب ...
2 مرداد 1391

داستان تپل کردن ترانه خانم

سلام دختر شیطون و بلای خودم خوبی گلم؟عزیز دلم دو شب پیش اومدم برات بنویسم که یکدفعه هر چی تایپیده بودم پرید و چون وقتم کم بود نتونستم دوباره بنویسم.ولی دوباره برات میگم بصورت خلاصه که مامان جون و بابا جون شنبه شب اومدن خونمون و خاله نرگس رو آوردن برای کمک که خونه تکونی کنیم که تا دیشب اینجا بود.از آشپزخونه گرفته تا بوفه و شستن فرشا و پر کردن فریزر رو تا امروز انجام دادیم.البته  من در مقام نظارت و دستور بودم.مامان جونم خیاطی میکرد برای من و خودشو خاله فایزه.من ا از جمعه خودمو بستم به خوردن مرغ و کباب گوسفند و موز و شیر و بستنی و میوه که تا میشه شمارو تپلی کنم.چند روزی هست که همه بهم میگن شکمم سر پایین شده.خودمم حس میکنم چون وقتی میشینم...
29 تير 1391