ترانهترانه، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

روياي زندگي مامان و بابا

ماهی کوچولوی خودم

اجازه میدی توی این پست ماهی کوچولو صدات کنم دختر گلم؟ ماهی کوچولوی توی دل مامانی، میدونی که قراره یکشنبه صبح از توی دلم بیرون بیای؟ میدونی چقدر برای حرکاتت دلم تنگ میشه؟ میدونی فقط 4 روز فرصت دارم از روی دلم نگاهت کنم و وقتی تکون میخوری و دلم رو تکون میدی لبخند بزنم و تصدقت برم؟ میدونی فقط 4 روز فرصت دارم موقع تکون خوردنات دست بابا رو بگیرم بزارم روی دلم و دو تایی پر از شادی بشیم ؟   میدونی که فقط 4 روز دیگه فرصت دارم از تو با تمام وجودم و در درونم مراقبت کنم؟میدونی چهار روز دیگه این فرصت رو دارم که با تو دو روح باشم در یک بدن؟  ماهی کوچولوی شیطون خودم با اینکه چیز زیادی ازت نمیدونم ، شخصیتت برام نامعلومه ، ظاهرت رو نمیش...
3 مرداد 1391

خیلی میترسم

ترانه جونم من 28 سالمه. سنی که شاید تو فکر کنی چقدر زیاد...........ولی باید اعتراف کنم که خیلی میترسم و عین یک دختر بچه چند ساله هیجان و استرس دارم.تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که دعا کنم و به خدا توکل کنم. این تنها کاری هست که آرومم میکنه. انشاالله که به حق این روزهای عزیز و پر برکت ماه رمضان خدا مشکلات و نگرانی های همه رو رفع کنه.
2 مرداد 1391

شمارش دیگه واقعا معکوس

عزیز دلم الان ساعت 20:30 روز دوشنبه 2 مرداد هست. 5 روز و نیم دیگه انشاالله این موقع تو از توی دلم در اومدی . دیگه هم خیلی هیجان دارم برای دیدنت و هم استرس. امیدوارم اون روز برای همه روز خوبی باشه.   ...
2 مرداد 1391

مراجعه به دکترمون 8 روز قبل از قرار سزارین

سلام ترانه جونم خوبی دخترم؟ این چند وقت اصلا وقت نشده بیام برات بنویسم. یکی دوبار هم که نوشتم نمیدونم چی شد که ارسال نشد و نمایش داده نشد.این چند روز با مامان جون مشغول خیاطی و انجام کارایی مثل پر کردن فریزر هستیم. حسابی دیگه همه درگیرن . خاله فائزه هم بیشتر میاد پیشمون و کمک میکنه. شنبه با بابایی و تو رفتیم پیش خانم دکتر. ساعت حدود 5 نوبت داشتیم ولی اونقدر شلوغ بود که نزدیک 8 رفتیم داخل. وزنم 76.6 کیلو گرم بود. فشارم 10.5 روی 5.5 . ابعاد رحمم رو خانم دکتر چک کرد . گفتم خانم دکتر من توی این هفته همش مرغ و شیر خوردم  که دخترم تپلی شه. الان چند کیلو هست؟ خانم دکتر گفت به نظر 3.2 کیلو هستی... بعد دوباره نگاه کرد گفت البته چون شکمت چرب ...
2 مرداد 1391

داستان تپل کردن ترانه خانم

سلام دختر شیطون و بلای خودم خوبی گلم؟عزیز دلم دو شب پیش اومدم برات بنویسم که یکدفعه هر چی تایپیده بودم پرید و چون وقتم کم بود نتونستم دوباره بنویسم.ولی دوباره برات میگم بصورت خلاصه که مامان جون و بابا جون شنبه شب اومدن خونمون و خاله نرگس رو آوردن برای کمک که خونه تکونی کنیم که تا دیشب اینجا بود.از آشپزخونه گرفته تا بوفه و شستن فرشا و پر کردن فریزر رو تا امروز انجام دادیم.البته  من در مقام نظارت و دستور بودم.مامان جونم خیاطی میکرد برای من و خودشو خاله فایزه.من ا از جمعه خودمو بستم به خوردن مرغ و کباب گوسفند و موز و شیر و بستنی و میوه که تا میشه شمارو تپلی کنم.چند روزی هست که همه بهم میگن شکمم سر پایین شده.خودمم حس میکنم چون وقتی میشینم...
29 تير 1391

کالسکه برات خریدیییییییییییم

عزیز دلم چهارشنبه بعد از دکتر با خاله فائزه و عمو محمد و بابایی رفتیم یک کالسکه خوشگل خریدیم. ولی وقتی اومدیم خونه من پشیمون شدم چون احساس کردم اون یکی که بین این دوتا شک داشتم بهتر بوده . خلاصه پنج شنبه زنگیدیم به فروشنده و گفتیم میخوایم بیایم عوض کنیم. عصر اول رفتیم عوض کردیم و اونی که دوستش داشتم رو گرفتیم بعدشم رفتیم عقد دختر عمه بابایی و بعدشم رفتیم مهمونی خاله سمانه اینا. جمعه صبح هم حسابی خوابیدم . ولی حالم خوب نبود. یکم دلم درد میکرد و دست و پام ورم داشت . پنج شنبه شب توی خواب اونقدر استخون درد داشتم که امشب میترسم برم بخوابم. میترسم دوباره اونجوری بشم. ...
24 تير 1391

امروز رفتیم دکتر

سلام عزیز دل مامانی خوبی؟ امروز طبق قرار با خاله فائزه رفتیم دکتر. فشارم 11.5 روی 6.5 بود. وزنم 500/75 . ابعاد رحم رو خانم دکتر چک کرد و گفت الان تو حدودا 900/2 تا 3 کیلو گرم وزن داری.و برای هفته 36 خوبه. خانم دکتر گفت اگر میخوای نینی توی این چند روز خوب وزن بگیره پروتئین مثل ماهی و مرغ و گوشت بخور و شیر زیاد بخور. یعنی حتی تشنه هم که میشی بجای آب شیر بخور.خرما و موز هم برای وزن گرفتن جنین خوبه.  قرار بعدی رو هم برای 31 تیر یعنی 10 روز دیگه ست کرد که اگر خدا بخواد میشه آخرین مراجعه من به مطب خانم دکتر قبل از زایمان. خلاصه که همه چیز عالی بود و من دارم خودمو آماده میکنم برای بدنیا اومدنت. خیلی دوستت دارم. ...
22 تير 1391

پایان هتفه 36

عزیز دلم امروز وارد هفته 37 شدیم. از الان دیگه اگر خدا بخواد و بدنیا بیای دیگه نارس محسوب نمیشی. خیلی خوشحالم که تا اینجا به خوبی و خوشی گذشته . امیدورام از این به بعدشم به همین خوبی و حتی بهتر از قبل بگذره. امروز نوبت دکتر داریم. ساعت 15:15 . میخوام برم ببینم چقدر بزرگ و خانم شدی. صدای قلب نازت رو هم بشنوم . ترانه جون نمیدونی چقدر خونه به هم ریخته هست. از صبح که بابایی رفته همش میخوام پاشم یکم لااقل لباسایی که شستیمو تا کنم بزارم سرجاشون ولی حال ندارم. با خودم میگم اگر دلت بخواد زودی بدنیا بیای با این خونه به هم ریخته چه کار کنم؟ فدای تو بشم.
21 تير 1391

ترانه جونم خوابتو دیدم

سلام ترانه زندگیم. خوبی مامان؟ اگر بدونی دیشب چه خوابی دیدم؟ خواب دیدم باردارم مثل الان و توی خونمون دارم راه میرم که یکدفعه خودتو کش و قوس دادی و جفت کف پاهای ناز و کوچولوتو چسبوندی به دلم که قشنگ حتی انگشتای پاتم معلوم بود. منم از روی شکمم گرفتمشون و به خاله فائزه و خاله ساره که اونجا بودن نشون دادم. بعدشم اومدی بیرون شکمم و یک جمله کوچولو گفتی . نمیدونی چه صدای نازک و قشنگی داشتی. بعد با خاله ها گفتیم حالا که موقت اومدی بیرون ببینیم قیافت چه جوریه. نگاه کردم به نظرم اومد مدل چشمات شبیه بابایی هست. رنگ چشمات عسلی بود ولی از بابات یکم روشنتر.موژه هات به خودم رفته بود. بلند و فردار. خیلی خوشگل بودی. استخون بندی ظریف و کشیده ای داشتی . ...
21 تير 1391

رفتیم آتلیه

سلام دخمل گلم ببخشید اگر اذیت شدی. امروز با بابایی رفتیم آتلیه ..... رفتیم آتلیه گلفام. تبلیغشو از توی نی نی سایت دیده بودم.خیلی با حوصله و خوشبرخورد بودن. کادرشونم خانم بودن. 2 ساعتی کارمون طول کشید و یک عالمه عکس گرفتیم. قرار شد cd عکسها رو بفرستن و خوباشو انتخاب کنیم و بعد از اینکه انتخاب کردیم ، 15 روز بعدشم عکسا آماده میشن. خیلی خوشحالم که بالاخره جور شد عکس بندازیم. دیروز عصر بابایی برام دو دست لباس خریده بود. هم برای عکس هم برای نی نی بعدی   ( آخه راستشو بخوای از الان داریم برای خواهر یا برادرت برنامه ریزی میکنیم ) هم برای مراسم عقدی که پس فردا دعوتیم. دستش درد نکنه. کی میشه با تو بریم برای تو لباس بخریم ...
20 تير 1391