سلام بابایی
سلام بابایی دیشب اولین شب از شبهای قدر و شب ضربت خوردن امیرالمومنین ( جدت-آخه تو سیدی عزیز بابا )بود. با عمو محمد ( شوهر خالت)رفته بودیم دانشگاه شریف.برای همه دعا کردم مخصوصاً تو و مامانت( خدا دعاهامو اجابت کنه ان شا الله) صبح که میومدم سرکار تو و مامانی خواب بودید و من تنها رفتم سر کار. تو این چند سال هیچ وقت مثل امروز دلم نگرفته بود. آخه همیشه با مامانت می رفتم سرکار و این مدت هم که تنهایی می رفتم تا امروز به تنهاییم فکر نکرده بودم عوضش شب با ذوق میام خونه تا یه نظر ببینمتون. دعا کن پروژه کاری بابایی زود تموم شه در بست خدمت کنیم به شما و مامان مهربونت. میخوام یه اعترافی بکنم: راستش هنوزم مامانتو بیشتر از تو دوست دارم...
نویسنده :
نرگس
9:52




