ترانهترانه، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

روياي زندگي مامان و بابا

سلام بابایی

سلام بابایی دیشب اولین شب از شبهای قدر و شب ضربت خوردن امیرالمومنین ( جدت-آخه تو سیدی عزیز بابا )بود. با عمو محمد ( شوهر خالت)رفته بودیم دانشگاه شریف.برای همه دعا کردم مخصوصاً تو و مامانت( خدا دعاهامو اجابت کنه ان شا الله) صبح که میومدم سرکار تو و مامانی خواب بودید و من تنها رفتم سر کار. تو این چند سال هیچ وقت مثل امروز دلم نگرفته بود. آخه همیشه با مامانت می رفتم سرکار و این مدت هم که تنهایی می رفتم تا امروز به تنهاییم فکر نکرده بودم عوضش شب با ذوق میام خونه تا یه نظر ببینمتون. دعا کن پروژه کاری بابایی زود تموم شه در بست خدمت کنیم به شما و مامان مهربونت. میخوام یه اعترافی بکنم: راستش هنوزم مامانتو بیشتر از تو دوست دارم...
18 مرداد 1391

اولین بیرون رفتنمون باهمدیگه بیرون از دل من

ترانه جونم یکشنیه عصر با بابایی و مامان جون رفتیم پیش آقای دکتر مصاحب که متخصص اطفال هست. راستشو بخوای من و خاله هات هم پیش همین آقا دکتر بزرگ شدیم و پزشک ما هم بودن. خیلی خوش اخلاق و با تحربه هستن. اونجا تشکیل پرونده دادیم  نوبت بعدی هم برای دوهفته بعدش هست .انشاالله از این به بعد باید برای چک آپ بریم  پیش آقای دکتر مصاحب. تو رو کامل چک کردن و گفتن عالیه . فقط یک کوچولو زرد بودی که قطره مخصوص دادن که مشکلی نباشه. اون روز بعد از یک هفته من از خونه اومدم بیرون . عین آدمای چیز ندیده کلی اتوبان ها و خیابونا رو نگاه میکردم. انگار چند ساله که رنگ کوچه و خیابونو ندیده بودم. البته قبل از این شما دو سه بار تنهایی بدون من رفته بودی بیرو...
17 مرداد 1391

شاید نباید بگم

ترانه زندگیم. شاید نباید بگم شاید درست نباشه. ولی اونقدر دوستت دارم که نگو.شاید درست نباشه گفتنش ولی از همه چیز و همه کس تو دنیا بیشتر دوستت دارم.
17 مرداد 1391

کارای بامزه ترانه کوچولو

همه کارات شیرین و دوست داشتنی هست ولی چند تاش ایناست. از روز پنجم میتونی تا حدی گردن بگیری . از روز هفتم پاهاتم سفت نگه میداری و فشار میدی به زمین. کلا دختر آرومی هستی و خیلی گریه نمیکنی. روزی که رفته بودی برای تست غربالگری یعنی سه شنبه 10 مرداد ، ازت تست که گرفته بودن اصلا گریه نکردی و خانم دکتر اومده بود و کلی ازت تعریف کرده بود که دختر نجیب و آرومی هستی. خیلی خوا ب آلو هستی عین بابات. وقتی باهات حرف میزنن ساکت میشی و گوش میکنی. یا خوابی یا درحال خوردن. کم پیش میاد بیدار باشی و نخوای بخوری وقتی خودتو میکشی موقعی که بیدار میشی یا خسته هستی اونقدر بامزه میشی که نگو . بابات میگه که این حرکت ترانه عین خودته.   ...
17 مرداد 1391

روز 8 مرداد روز بدنیا اومدن عشق زندگیم

سحر روز یکشنبه 8 مرداد مصادف با 9 ماه مبارک رمضان بعد از اذان صبح نمازم رو خوندم. آماده شدم و آخرین عکسای بارداریمو گرفتم و راه افتادیم رفتیم خونه خاله فائزه که مامان جون و برداریم بریم بیمارستان. رفتم توی خونه خاله فائزه و با همه خدا حافظی کردم. خاله ساره خاله فائزه عمو محمد باباجون دایی محمد ........ بابا جون توی گوشم دعای سلامتی خوند . موقع خداحافظی کلی اشک توی چشمام جمع شده بود ولی سعی کردم و حلوی خودمو گرفتم. اشک ها جمع شده توی چشمای خاله فائزه رو هم دیدم ولی به روی خودم نیاوردم. با مامان جون و بابایی رفتیم بیمارستان .ساعت حدود 5:30 رسیدیم و تا بابایی کارای پذیرشو انجام بده به من گفتن برو بلوک زایمان. با مامان جون رفتیم و زنگ در ب...
17 مرداد 1391

مراجعه تنهایی به دکترم

دیروز بعدازظهر بعد از چند ماه که دوتایی با هم میرفتیم پیش خانم دکتر ، برای چک آپ بعد از عمل مجبور شدم تنهایی برم . آخه ترسیدم توی گرما و راه اذیت شی دختر گلم. نمیدونی چقدر توی کل مسیر دلم گرفته بود که همراهم نیستی. یک مقدار هم شلوغ بود و معطل شدم و تو گرسنه مونده بودی. الهی مامانی فدات شه. منو ببخش. نمیدونی چقدر دلم شکسته بود که چرا گرسنه موندی و بیحال شدی.
17 مرداد 1391

تشکر از همه خاله های خوب ترانه کوچولو

من و ترانه جون از همه خاله های ترانه جونم که هر روز به وبلاگ دخترم سر میزدند و منتظر خبرای جدید بودند و ممنونیم. عذر خواهی هم میکنیم که توی این چند روز نشد بیام براتون تعریف کنیم. آخه حالم خیلی خوب نبود و وقتی هم سرحال بودم ترانه جونم برام وقت نمیذاشت. سعی میکنم توی فرصت های کوچیکی که گیر میارم بیام براتون تعریف کنم. بووووووووووس
11 مرداد 1391