روز 8 مرداد روز بدنیا اومدن عشق زندگیم
سحر روز یکشنبه 8 مرداد مصادف با 9 ماه مبارک رمضان بعد از اذان صبح نمازم رو خوندم. آماده شدم و آخرین عکسای بارداریمو گرفتم و راه افتادیم رفتیم خونه خاله فائزه که مامان جون و برداریم بریم بیمارستان.
رفتم توی خونه خاله فائزه و با همه خدا حافظی کردم. خاله ساره خاله فائزه عمو محمد باباجون دایی محمد ........
بابا جون توی گوشم دعای سلامتی خوند . موقع خداحافظی کلی اشک توی چشمام جمع شده بود ولی سعی کردم و حلوی خودمو گرفتم. اشک ها جمع شده توی چشمای خاله فائزه رو هم دیدم ولی به روی خودم نیاوردم.
با مامان جون و بابایی رفتیم بیمارستان .ساعت حدود 5:30 رسیدیم و تا بابایی کارای پذیرشو انجام بده به من گفتن برو بلوک زایمان. با مامان جون رفتیم و زنگ در بلوک زایمانو زدیم. درو برام باز کردن و گفتن خداحافظیاتو بکن. چون کسی رو راه نمیدادن داخل . منم با مامان جون روبوسی کردم و خداحافظی ولی با بابایی نه. چون اون توی پذیرش بود و نمدونستم که اینجوری میشه. ولی چاره ای نبود. رفتم داخل و منتظر نشستم. تا اینکه یکسری لباس مخصوص برام آوردن که لباسامو عوض کنم. رفتم لباسامو عوض کردم و منو بردن روی یک تخت خوابودن. ساعت 6 شده بود. توی اتاق تنها بودم که یک خانم دیگه رو هم آوردن. بچه دومش رو میخواست زایمان کنه . اونم دختر دار داشت میشد. با اون شروع کردم به گپ و گفت و گو. که ساعت حدود 7 بود که موبایلمو آوردن دادن بهم که با بابایی صحبت کردم و خداحافظی .
ساعت حدود 7:30 اومدن بهم آنژیو کت و سوند وصل کردن و کم کم آماده شدم برای اتاق عمل . یک خانم فیلمبردار هم اومده بود و یک کوچولو ازم فیلم گرفت. بعدشم رفتیم وارد سالن اتاق های عمل شدیم. حس عجیبی داشتم انگار دورو برمو نمیدیدم. به محض ورود به سالن اتاق های عمل یک آقای دکتر مسن اومد جلوم و خودش و معرفی کرد و گفت من قراره کار بیهوشی رو انجام بدم. و باهام یکم گپ زد و ازم پرسید که بیهوشی میخوام با بیحسی. منم گفتم بیحسی.
اسم تو رو ازم پرسید و بهش گفتم ترانه.
بعدشم خانم دکتر اومد و من کلی خوشحال شدم که اونو میدیدم. آخه تنها آدم آشنا برام ایشون بود.
بهم گفت از الان دیگه نترس که اینجا همه چشما مواظبتن که اتفاق برات نیافته.
روی تخت که منو میبردن انگار توی حال خودم نبودم و توی آسمونا بودم. انگار مال این دنیا نبودم. حس عجیبی داشتم احساس غربت میکردم. توی اتاق عمل که رسیدیم برای اینکه آرامش بگیرم هر کسی از هر دری میگفت . آقای دکتر الیاسی دکتر بیهوشیم هم همش با من شوخی میکرد. اضافه وزنم رو پرسید و گفتم حدود 20 کیلو. گفت همینه دیگه پول های شوهرتو تموم کردی 20 کیلو زیاد کردی.
پروسه بیحسی یه نظرم دردناک و عذاب آور بود. ولی پرسنل اتاق عمل خیلی خوش برخورد بودن و دلداری میدادن. دکتر الیاسی ازم پرسید که آمپول مسکنی هست که تا 24 ساعت بعد از عمل درد خیلی سراغت نیاد . قیمتش 106 هزار تومنه ولی بیمه نیست. میخوای یا شوهرت خسیسه و برات نمیخره. گفتم نه آقای دکتر اشکال نداره بزنین.
خلاصه بیحسی انجام شد . به نظرم از ساعت 7:55 تا حدود 8:10 بیحسی روم انجام میشد. توی این مدت اونقدر عذاب کشیده بودم که دلم میخواست از روی تخت پاشم و بگم من پشیمون شدم یک روز دیگه میام برای زایمان.
عمل رو شروع کردن . یکم حالت خواب آلودگی و بیحال داشتم انگار توی هپروت بودم. فقط یکسری صداهای مبهم رو میشنیدم. سعی میکردم صلوات بفرستم و برای کسایی که التماس دعا گفته بودن دعا کنم. یادم نمیاد چی از خدا خواستم و برای کیا دعا کردم. ولی یادمه که برای خاله فائزه دعا کردم.
ساعت 8:17 دقیقه بود که با صدای گریت اشک از چشمام جاری شد. الهی فدات شم خیلی گریه ظریف و نازی داشتی.به من نشونت ندادن . بردن که تمیزت کنن. خیلی طول کشید . میشنیدم که میگفتن زیاد آب خورده و توی ریه اش رفته . نگران بودم . از خانم پرستار که میاومد بالای سرم دو بار پرسیدم سالمه؟ گفت آره. خوشحال شدم و گفتم دختره؟ گفت آره.
بعد از یک مدت طولانی تو رو با لباس و کلاه آوردن بالای سرم و صورت ماهتو گذاشتن روی گونم. من ماسک روی دهنم بود. گفتم میخوام ببوسمش. ماسکو برداشتن و دوسه بار بوسیدمت و قربون صدقت رفتم. احساس میکنم تو هم ساکت شده بودی.
بعد بردنت و من همش منتظر بودم عمل تموم شه.
وقتی عمل تموم شد بردنم توی اتاق ریکاوری. خیلی حس بدی بود. تمام بدنم خارش داشت که از عوارض داروی بیحسی بود. خمار بودم و چون چند شب بود درست نخوابیده بودم هر آن احتمال میدادم خوابم ببره ولی به زور هم که شده خودمو بیدار نگه داشتم. تو رو بازم آوردن که شیر بدم. ولی به محض اینکه اومدی پیشم خوابت برد و فوری بردنت. از خانم پرستار پرسیدم که قد و وزنت چقدر بوده بهم گفت وزن 3150 گرم و قد 49 سانتی متر.
همون موقع توی ذهنم اومد که بابا من خودمو کشتم که تپلی شی و فکر میکردم 3500 باشی .
بعدش خانم دکتر اومد بالای سرم و باهام حرف زد. .................مامان جون و بابایی کلی نگران بودن چون مثل اینکه همه نینی ها رو زودی برده بودن بیرون و به همراها نشون داده بودن ولی تو رو نبرده بودن. تا اینکه خانم فیلمبردار عکس تو رو بهشون نشون داده بود و خیال اونا راحت شده بود. مامان جون به موبایل خانم دکتر زنگ زده بود و حال منو پرسیده بود و خانم دکتر هم اومد گوشی رو داد به من که باهاشون صحبت کنم و از نگرانی دربیان.
بالاخره از ریکاوری منو بردن به سمت بخش. آقای دکتر الیاسی اومد بالای سرم و بازم باهام شوخی کرد و حالم رو پرسید. خیلی سردم بود احساس لرز شدید داشتم. با تلاش ها و پیگیری های بابایی و مامان جون یک اتاق vip کوچیک برامون خالی شد و منو بردن اونجا. دیدم مامان جون و بابایی قبلش اومده بودن برای استقبال از من. پرستارا منو گذاشتن روی تخت و کارامو انجام دادن و همراها رو راه دادن داخل مامان جون و بابایی منو بوسیدن و بهم تبریک گفتن که دخترت خیلی نازه . بعدش تو رو آوردن و دادن دستم و یکم نگاهت کردم. از همون اتاق عمل که دیده بودمت حس کردم که کپ باباتی. ولی بقیه گفتن هنوز معلوم نیست.
مامان جون فاطمه و عمه زینب و عمه زکیه هم همون موقع ها بود که رسیدن. هرکس یک چیزی میگفت و همه ذوق زده شده بودن. همه به اتفاق گفتن ابروهاش به مامانش رفته . دستش و انگشتاشو و ناخناش به مامانش رفته.............سفیده . نازه.........ظریفه....
آوردنت بهت شیر دادم . یک کوچولو خوردی ولی فوری خوابت میبرد. فکر کنم حسابی خسته بودی.شایدم اثر داروهای بیحسی بود.یکم نگران هم شده بودم....آخه بیحال بودی. از ساعت حدود 11 که یکم شیر خوردی دیگه تا 10 شب هیچ چی نخورده بودی. دو سه بار بردنت قندتو چک کردن و هوشیاریتو ولی گفتن مشکلی نداری.
توی این مدت هم خاله جونا و باباجون و دایی اومدن دیدنمون.
من خیلی احساس خارش و خواب آلودگی داشتم ولی خودمو بیدار نگه میداشتم. حدودای ساعت 12 حس اومد توی پاهام. ولی خداروشکر درد زیادی نداشتم. حدود ساعت 7 هم اومدن پشت تختمو آوردن بالا و گفتن دیگه مشکلی نداره اگر یکم سرتو بیاری بالا........خانم های پرستار بخش خیلی خوش برخورد و مهربون بودن و رسیدگیشون هم عالی بود.مرتب میاومدن و همه چیزو چک میکردن . از ساعت 8 هم دیگه گفتن میتونم چای و عسل بخورم و بلندم کردن که راه برم و برم سرویس. خیلی سرگیجه داشتم و احساس ضعف ولی هرجوری بود پاشدم و راه رفتم. احساس کردم شکمم به اندازه ماه 5 شده بود. صورتمو که توی آئینه سرویس دیدم وحشت کردم. حسابی پف کرده بودم. دست و پام هم باد داشت.
عمه نجمه هم حدود ساعت 10 اومد به دیدنمون و همون موقع بود که تو هم حسابی شیر خوردی و کلی خوشحالمون کردی. ترانه جونم اونقدر دوستت داشتم که همش دوست داشتم پیشم باشی و بخوابی و من نگاهت کنم. اون شب دو سه بار بلند شدی و شیر خوردی. شب مامان جون طاهره پیشمون مونده بود . بابایی رو فرستاده بودیم خونه استراحت کنه که صبح بتونه بیاد کارای ترخیصو انجام بده.
صبح که شد تو رو بردن تست زردی ازت گرفتن. و حمام کردنت.منم لباسامو عوض کردم و یکم آرایش کردم. خانم دکتر هم اومد به من سر زد و جای بخیه هامو دید و توصیه های لازمو بهم کرد. و گفت 10 روز دیگه برم مطب برای چک آپ. بعدشم خانم دکتر ممیشی پزشک اطفال بیمارستان تو رو دید و گفت که احتمال داره زردی بگیری. چون گروه خونی من o منفی هست و گروه خونی تو B مثبت.بعد بردنت که تست زردی ازت بگیرن و قلبتو چک کنن. بابایی هم اومده بود و داشت کارای ترخیصو انجام میداد.بالاخره آوردنت و خانم فیلمبردار اومد و چند تا عکس ازت گرفت و دو تا عکس سه نفره ازمون گرفت و یک فیلم کوچولو ازم گرفت.
بعدشم که حدود ساعت 2 روز 9 مرداد بود که رسیدیم خونه.......


روز 8 مرداد روز بدنیا اومدن عشق زندگیم
