ترانهترانه، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره

روياي زندگي مامان و بابا

قرار آتلیه رو گذاشتیم

سلام دخمل گل و کوچمولوم. البته دیگه ماشاالله حسابی بزرگ شدی و برای خودت خانمی شدی. فردا قراره با بابایی سه تایی بریم آتلیه عکس بگیریم. طبق معمول نمیدونم چی بپوشم. دیشب واسه بابایی یک دست پیراهن و شلوار خریدیم . امشب هم میخوام برای خودم بخرم. یکی از لباسای نازت رو هم قراره فردا همراهمون ببریم. امیدوارم مشکلی پیش نیاد و عکسهای خوشگلی بشن و وقتی بزرگ شدی بهت نشونشون بدم. خیلی دوستت دارم ترانه خانم.
19 تير 1391

دیگه نمی خوام بگم دلم تنگه

دخترم سه هفته دیگه این چنین شبی مطمئنم از استرس و شادی فرداش خوابم نمیبره. یکم که با خودم فکر کردم دیدم دیگه دوست ندارم بگم دلم تنگ شده واسه ورجه وورجه کردنام . دیگه دوست ندارم بگم دلم تنگه واسه پرش با شکم روی تخت خوابم . دیگه دوست ندارم بگم دلم تنگه واسه دنبال بازیا با بابایی . دیگه دوست ندارم بگم دلم تنگه واسه لباسای تنگ و فانتزی سایز ٣٦ پوشیدنم . دیگه دوست ندارم بگم دلم تنگه واسه کفش های سایز ٣٧ . دیگه دوست ندارم بگم دلم تنگه واسه مسافرت های دو نفریمون توی جاده ها. دیگه دوست ندارم بگم دلم تنگه واسه باشگاه رفتنام و استخر رفتنام. دیگه دوست ندارم بگم دلم تنگه واسه کلاس رقص رفتنام. دیگه دوست ندارم بگم دلم تنگه واسه مهمونی های بزرگ دادن ...
17 تير 1391

سلام بلا

عزیز دل بابا سلام خوب بلا خانم خوب خانم مارو اذیت می کنی ها دیشب بد خواب شده بودم به خاطر همین وضعیت مامانتو تونستم درک کنم خوشگل بابا اینقدر مامانی اذیت بود که نزدیک بود براش گریه کنم ما باباها خیلی این مشکلاتو به صورت واقعی درک نمی کنیم من یه زمانی به مامانت قول داده بودم همیشه دوتایی جیک جیک کنیم  سر قولم هستم مامان تو همه هستی منه بلا بابایی ...
17 تير 1391

هفته های آخر بارداریم

سلام عزیز دلم خوبی مامانی . خیلی ماهی گلم. دوستت دارم. این هفته ها سخترین هفته ها برای من و تو هست . چون من خیلی سنگین شدم و حتی نشستن و بلند شدن برام خیلی مشکله و موقع خواب همش در عذابم و دلم درد میکنه و تیر میکشه . غذاهایی که میخورم تا چند ساعت هضم نمیشن و باعث دل دردهای بد میشه. از طرفی جای تو هم خیلی تنگ شده و از تکون خوردنات معلومه که راحت نیستی. وقتی هم که من شکمو غذا میخورم فوری شروع میکنی به تکون خوردن . انگار که این غذاها داره فضای تو رو توی دلم تنگ میکنه و تو برای اینکه برای خودت جا باز کنی شروع میکنی به ورجه وورجه. عزیز دلم من سعی مکنم طاقت بیارم ولی تو بیشتر سعی کن . دیگه چیزی نمونده . حدود سه هفته تا تاریخ سزارین مونده. تو...
16 تير 1391

عکس های سری آخر خریدای ترانه خانم

سلام ترانه جونم خوبی مامانی. فدات شم که این روزها حسابی جات تنگ شده و حرکاتت خیلی بامزه تر شده. وقتی هم شروع میکنی به تکون خوردن ول کن نیستی و دو سه ساعت ادامه داره. عزیز دلم مامان جون با خاله ساره یکسری خرید برات کردن که عکساشو برات میذارم. دستشون درد نکنه. پاپوش نوزادیت   یک جقت کفش یکسالگیت دو جفت جوراب نوزادیت بلوز نوزادیت که با شلوارهای کتونت ست کنی گلم کلاه های بامزه برای عید و تابستونت کلاه ناز مجلسی برای نوزادیت که من عاشقشم. اینم سری آخر سفارشات از next که دیروز عصر با بابایی رفتیم از کسی که برات آورده بود تحویل گرفتیم.من که از دیشب همش تو فکرم که زودی بیای و لباساتو بپوشی و اونوق...
16 تير 1391

روزهای قشنگ و پر اضطراب انتظار

سلام خوشگل بابا هر روز بی قرارتر میشم برای دیدنت مامانت قربونش برم خیلی داره سختی میکشه اما به امید دیدن روی ماهت روزهای قشنگ و پر اضطراب انتظار رو تحمل می کنه. عزیز دلم راستی اسم دومتو که نذر کرده بودیم از القاب جده بزرگوارت حضرت زهرا بذاریم انتخاب کردیم: حورا ترانه جون بزرگ که شدی هر کدومو خواستی صدات می کنم ولی تا اون موقع بعضی وقتا صدات می زنم ترانه بعضی وقتا حورا باشه گلم؟ دیروز رفتم یه صفایی به موهام دادم که مامانت خوشش بیاد خیلی عاشقتونم گلای خوش بوی زندگی من بابات
13 تير 1391

از حرکات آکروباتیکت کلی فیلم گرفتم

جمعه با بابایی روی تخت دراز کشیده بودیم و داشتیم باهات حرف میزدیم که دیدم داری حسابی ورجه وورجه میکنی و دل منو کج و کوله میکنی. منم که دوربین دم دستم بود برش داشتم و شروع کردم به فیلم گرفتن. خیلی حس قشنگیه  وقتی تو تکون میخوری و من وبابایی دوتایی با هم قربون صدقت میریم و نگات میکنیم. تنها نشونه ای که ازت داریم همین وول خوردنات و البته شکم گنده منه......... ...
12 تير 1391

سری آخر لباسات فردا به دستم میرسه

عزیز دلم سری آخر لباسایی که سفارش داده بودم برات انشاالله فردا به دستم میرسه. خاله زینب داده به یکی از دوستاشون که از لندن میان تا برات بیارنش. اگر خدا بخواد فردا میرسه دستم و عکساشو برات میذارم.
12 تير 1391

وسایلتو چیدیم

بالاخره جمعه شب مامان جون و خاله فائزه و عمو محمد و دایی محمد اومدن و تا ساعت 5 صبح مشغول جابجایی و چیدن اتاق بودیم. بعدشم خوابیدیم. من از استرس کارای شرکت ساعت 8 از خواب بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد. بابایی هم ساعت 4 صبح رفته بود فرودگاه که بره اهواز برای ماموریت. 8 به خاله مهسا زنگ زدم که من دوشنبه میرم برای خداحافظی و تحویل کارام. بعدشم زنگ زدم اداری شرکت و یکی از کارام رو انجام دادم . بعدشم زنگ زدم بیمارستان بهمن و هزینه ها رو پرسیدم که گفتن سزارین 2.5 میلیون و طبیعی 1.8 میلیون توی اتاق دونفره. دستمزد پزشک هم توافقی هست . هزینه اتاق خصوصی 420 و اتاق vip  از 480 تا 900. خاله ساره و عمو محسن و دختر خاله حسنا هم عصر اومدن و تا ...
12 تير 1391

تخت و کمدتو آوردن

ترانه جونم خوبی دخملم؟ پنج شنبه 8 تیر منو بابایی زود از خواب بیدار شدیم و شروع کردیم که خونه رو مرتب کنیم. آخه قرار بود تا ظهر سرویس چوبتو بیارن.شب قبلش هم خاله فائزه و عمو محمد اومده بودن کمکمون که موکت اتاقمون رو بندازیم. نمیدونی چقدر خوشگل شد. پرده های اتاقو شستیم و اتو کردیم و کلی کار دیگه.خلاصه ساعت حدود 2 بود که بالاخره تخت و کمدتو آوردن و نصب کردن. نمیدونی چه ذوقی  داشتم. فوری ازشون عکس گرفتم  و میل کردم به مامان جون طاهره و خاله ساره و خاله فائزه و هر یکساعت بهشون زنگ زدم که زودی بیاین وسایلو بچینیم. از ذوق داشتم میمردم. همش دوست داشتم به یکی نشون بدم وسائلتو. عکس سرویست وقتی که خالیه و تازه آوردنش اینجوریه: ...
12 تير 1391