ترانهترانه، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

روياي زندگي مامان و بابا

عکس های سری آخر خریدای ترانه خانم

سلام ترانه جونم خوبی مامانی. فدات شم که این روزها حسابی جات تنگ شده و حرکاتت خیلی بامزه تر شده. وقتی هم شروع میکنی به تکون خوردن ول کن نیستی و دو سه ساعت ادامه داره. عزیز دلم مامان جون با خاله ساره یکسری خرید برات کردن که عکساشو برات میذارم. دستشون درد نکنه. پاپوش نوزادیت   یک جقت کفش یکسالگیت دو جفت جوراب نوزادیت بلوز نوزادیت که با شلوارهای کتونت ست کنی گلم کلاه های بامزه برای عید و تابستونت کلاه ناز مجلسی برای نوزادیت که من عاشقشم. اینم سری آخر سفارشات از next که دیروز عصر با بابایی رفتیم از کسی که برات آورده بود تحویل گرفتیم.من که از دیشب همش تو فکرم که زودی بیای و لباساتو بپوشی و اونوق...
16 تير 1391

روزهای قشنگ و پر اضطراب انتظار

سلام خوشگل بابا هر روز بی قرارتر میشم برای دیدنت مامانت قربونش برم خیلی داره سختی میکشه اما به امید دیدن روی ماهت روزهای قشنگ و پر اضطراب انتظار رو تحمل می کنه. عزیز دلم راستی اسم دومتو که نذر کرده بودیم از القاب جده بزرگوارت حضرت زهرا بذاریم انتخاب کردیم: حورا ترانه جون بزرگ که شدی هر کدومو خواستی صدات می کنم ولی تا اون موقع بعضی وقتا صدات می زنم ترانه بعضی وقتا حورا باشه گلم؟ دیروز رفتم یه صفایی به موهام دادم که مامانت خوشش بیاد خیلی عاشقتونم گلای خوش بوی زندگی من بابات
13 تير 1391

از حرکات آکروباتیکت کلی فیلم گرفتم

جمعه با بابایی روی تخت دراز کشیده بودیم و داشتیم باهات حرف میزدیم که دیدم داری حسابی ورجه وورجه میکنی و دل منو کج و کوله میکنی. منم که دوربین دم دستم بود برش داشتم و شروع کردم به فیلم گرفتن. خیلی حس قشنگیه  وقتی تو تکون میخوری و من وبابایی دوتایی با هم قربون صدقت میریم و نگات میکنیم. تنها نشونه ای که ازت داریم همین وول خوردنات و البته شکم گنده منه......... ...
12 تير 1391

سری آخر لباسات فردا به دستم میرسه

عزیز دلم سری آخر لباسایی که سفارش داده بودم برات انشاالله فردا به دستم میرسه. خاله زینب داده به یکی از دوستاشون که از لندن میان تا برات بیارنش. اگر خدا بخواد فردا میرسه دستم و عکساشو برات میذارم.
12 تير 1391

وسایلتو چیدیم

بالاخره جمعه شب مامان جون و خاله فائزه و عمو محمد و دایی محمد اومدن و تا ساعت 5 صبح مشغول جابجایی و چیدن اتاق بودیم. بعدشم خوابیدیم. من از استرس کارای شرکت ساعت 8 از خواب بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد. بابایی هم ساعت 4 صبح رفته بود فرودگاه که بره اهواز برای ماموریت. 8 به خاله مهسا زنگ زدم که من دوشنبه میرم برای خداحافظی و تحویل کارام. بعدشم زنگ زدم اداری شرکت و یکی از کارام رو انجام دادم . بعدشم زنگ زدم بیمارستان بهمن و هزینه ها رو پرسیدم که گفتن سزارین 2.5 میلیون و طبیعی 1.8 میلیون توی اتاق دونفره. دستمزد پزشک هم توافقی هست . هزینه اتاق خصوصی 420 و اتاق vip  از 480 تا 900. خاله ساره و عمو محسن و دختر خاله حسنا هم عصر اومدن و تا ...
12 تير 1391

تخت و کمدتو آوردن

ترانه جونم خوبی دخملم؟ پنج شنبه 8 تیر منو بابایی زود از خواب بیدار شدیم و شروع کردیم که خونه رو مرتب کنیم. آخه قرار بود تا ظهر سرویس چوبتو بیارن.شب قبلش هم خاله فائزه و عمو محمد اومده بودن کمکمون که موکت اتاقمون رو بندازیم. نمیدونی چقدر خوشگل شد. پرده های اتاقو شستیم و اتو کردیم و کلی کار دیگه.خلاصه ساعت حدود 2 بود که بالاخره تخت و کمدتو آوردن و نصب کردن. نمیدونی چه ذوقی  داشتم. فوری ازشون عکس گرفتم  و میل کردم به مامان جون طاهره و خاله ساره و خاله فائزه و هر یکساعت بهشون زنگ زدم که زودی بیاین وسایلو بچینیم. از ذوق داشتم میمردم. همش دوست داشتم به یکی نشون بدم وسائلتو. عکس سرویست وقتی که خالیه و تازه آوردنش اینجوریه: ...
12 تير 1391

مراجعه به دکترمون

دخمل گلم چند روزی هست که نشده بیام برات بنویسم. راستشو بخوای یکم وقت نداشتم و یکمش بخاطر این بود که دختر خاله حسنا اومده بود  و ماشاالله اونقدر شیطونی میکرد که جرات نداشتم بیام پای کامپیوتر. چهارشنبه 7 تیر نوبت داشتیم که بریم دکتر ساعت 6 عصر. بابایی اومد دنبالمون دم شرکت و رفتیم . ساعت 6:30 نوبت به مارسید و رفتیم پیش خانم دکتر . اگر بدونی وزنم شده 75 که خانم دکتر بهم گفت که دیگه مواد نشاسته ای کمتر بخورم. ولی بعدش که ابعاد رحمم رو دید گفت ماشاالله برای 34 هفته خیلی خوب و بزرگ شده.بعدش فشارم رو گرفت که10.5 روی 6 بود. قلب نازت هم که مثل همیشه بامزه و تند تند میزد. خلاصه خانم دکتر برام معرفی نامه به بیمارستان بهمن برای زایمان داد و ت...
12 تير 1391

بالاخره خونه نشین شدم

امروز روز آخر کاری من توی شرکت بود. البته از شنبه 10 تیر دکتر بهم استعلاجی داده بود و من شنبه و یکشنبه رو هم سر کار نرفتم ولی امروز برای تحویل دادن نهایی کارام و خداحافظی  با دوستام و همکارام رفتم سرکار. روز پرکاری بود ولی خدا روشکر به خوبی و خوشی تموم شد. درخواست استعلاجی رو هم فرستادم و منتظر روز موعود میمونم تا تو فرشته کوچولو بیای توی زندگی شیرین مامانی و بابایی. امیدوارم لیاقت تو رو داشته باشیم.
12 تير 1391

هدیه خاله زهره

سلام دخملی ناز خوبی مامان جون؟ فکر کنم که خیلی شیطونی دیروز و امروز اونقدر توی دل مامانی وول خوردی که گفتم از کجا این همه زور و انرژی داری. ماشاالله خسته هم که نمیشی. اگر بدونی چه خاله های مهربونی داری. امروز خاله زهره برامون یک هدیه آورده بود. یک اسباب بازی ناز . دستش درد نکنه. ازم قول گرفته که وقتی بدنیا اومدی فوری بیام عکساتو بذارم توی وبت که اونا هم ببینن. عکس هدیه خاله زهره:   ...
12 تير 1391