ترانهترانه، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره

روياي زندگي مامان و بابا

ترانه جونم پارسال این موقع هیچ خبری از وجود نازنینت نبود

ترانه خانم من پارسال یک همچین روزی تو رو نداشتم. خیلی دوست داشتم خدا بهم یک دختر ناز و صبور و بلا مثل تو بده. خداروشکر امسال توی بغلمی و سه ماهه شدی. خیلی برام جالبه که طی این یکسال همه این اتفاقات افتاده و وجود نازنینت رو خدا بهم داده. خیلی از خدا ممنونم.
8 آبان 1391

اولین خرید در شهروند با ترانه خانم

دیروز خیلی هوس کرده بودم که شب با بابایی بریم خرید. یکسری مواد غذایی لازم داشتیم  بخاطر همین رفتیم شهروند . سه تایی باهم. تو توی کریرت بودی و با کریر گذاشتمت توی سبد خرید . بابایی هم یک سبد خرید دیگه برداشته بود و خریدارو میریخت توش.خیلی از اینکه سه تایی در کنار هم هستیم لذت بردم. راستی چند روزیه که پوشک شماره 2 مولفیکس برات کوچیک شده بخاطر همین از شهروند شماره 3 رو برات خریدم. ای بابا تند تند داری بزرگ میشیااااااااا............ ...
1 آبان 1391

لبخنداتو خیلی دوست دارم

وقتی که نگاهت میکنم و تو از چیزی شاکی نیستی ( سیری و بد خواب هم نشدی ) برام صدادار میخندی . برای بابایی هم میخندی ولی برای من بیشتر ذوق میکنی خاله فائزه و مامان جون طاهره رو هم خوب میشناسی. خاله فائزه شوخی میکنه و میگه خوب زحمتتو کشیدیم....  البته واقعا راست میگه . وقت و بیوقت که احتیاج به کمک داشتم چه توی بارداری و چه بعد از زایمان دربست در اختیارم بودن و کلی برامون زحمت کشیدن. دست همه درد نکنه. ...
1 آبان 1391

ترانه دیگه واقعا منو میشناسه

ترانه خانم توی شمال که بودیم گرسنت که میشد اگر بغل کس دیگه ای غیر از من بودی و منو میدیدی ، با حالت التماس به من نگاه میکردی و خودتو از بغل اون شخص کج میکردی به سمتی که من هستم. انگار میفهمیدی که باید بیای سمت من و اینکارو میتونستی انجام بدی. قربون پیشرفتات بشم.شدنت بشم .
1 آبان 1391

لوس شدن ترانه جون واسه مامانیش

از شمال که برگشته بودیم شب مامان جون طاهر ه اینا خونه ما موندن. تو اون شب شیر که خوردی نمیخوابیدی و بیقراری میکردی. هر کس بغلت میکرد ساکت نمیشدی و گریه های بدجور میکردی که هممون نگرانت شدیم. ولی تا من بغلت گرفتم و چسبوندمت به خودم ساکت شدی و خوابیدی ..........فکر کنم توی این چند روز که شمال بودیم نتونسته بودم مثل همیشه باهات حرف بزنم و بازی کنم و تو عصبانی شده بودی. الهی فدای چشمای قشنگت بشم دختر گلم . منو ببخش که اگر اذیت شدی.
1 آبان 1391

اولین حمام تو توسط من و بابایی

ترانه جونم شنبه 29 مهر  که از سفر شمال برگشتیم من به کمک بابایی تو رو حمام کردم. تا قبل از این هر بار حمامت کرده بودم یا با کمک خاله فائزه بود یا با کمک مامان جون طاهره. خلاصه بابایی هم داره کم کم بچه داری یاد میگیره هاااااااا  
1 آبان 1391

اولین سفر تفریحی با ترانه خانم

ترانه جونم من و بابایی و تو به همراه خاله فائزه و  مامان جون و بابا جون و دایی محمد و عمو محمد پنج شنبه 27 مهر صبح زود رفتیم شمال . از جاده چالوس رفتیم و برای شب هم رفتیم رامسر .خیلی هوا خوب بود. تا شنبه ظهر هم اونجا بودیم و کلی بهمون خوش گذشت. نمیتونم بگم به تو خوش گذشته یا نه چون شاید چیزی متوجه نشدی ولی با وجود تو به همه خیلی خوش گذشت. ...
1 آبان 1391