ترانهترانه، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

روياي زندگي مامان و بابا

دلتنگی

دختر خوشگلم سلام الان دو روزه که ندیدمت( آخه با مامان رفتی شهر کودکی های من ومامان) دلم براتون خیلی تنگ میشه و وقتی هم که زنگ میزنم چون مامان دستش معمولاً بند توئه نمی تونم درست و درمون احوالپرسی کنم خیلی می خوامتون بابایی
28 آبان 1391

قهقه واسه بابایی

ترانه خانم گلم دیشب با اینکه دلدرد داشتی بابات که اومد باهات حرف زد شروع کردی به قهقه زدن. این اولین بار بود که ارادی اینقدر بلند و طولانی قهقه میزدی من تا اومدم گوشیمو برداشتم که صداتو ضبط کنم به آخراش رسیدم. ناقلا راستشو بگو بابایی رو بیشتر دوست داری. آخه واسه من تا حالا قهقه نزدی..... هر وقت صدای بابایی رو میشنوی حتی وقتی داره با تلفن حرف میزنه سرتو به سمت صداش میچرخونی. بابایی هم کلی ذوق میکنه که اینقدر دختر بلاش واسش دلبری میکنه و فوس به دل من میکنه
16 آبان 1391

بازم رفتیم دکتر

دیروز دوشنبه با بابایی رفتیم جواب آزمایشتو گرفتیم و رفتیم پیش آقای دکتر مصاحب. متاسفانه توی مدفوعت یکم پروتئین و خون دیده شده بود که آقای دکتر احتمال داد بخاطر حساسیت به لبنیات حیوانی باشه. بیقراریات هم احتمالا به این خاطره. ولی آزمایش کاملتر برات نوشتن که مطمئن شیم. اگر دوباره نتیجه اینجوری باشه من باید دیگه لبنیات نخورم.  امیدورام مشکلی نباشه و زودی خوب شی. ماشاالله وزنت هم شده بود 6.4 امروز هم من با مشقت نمونه مدفوعت رو گرفتم و گذاشتمت پیش خاله فائزه و عمو محمد و  بردم دادم آزمایشگاه . مثل اینکه تا من رفته بودم کلی گریه کرده بودی و دل درد داشتی و خاله اینارو اسکل کرده بودی. فدات شم که اینقدر بیقراری....   جواب آزمای...
16 آبان 1391

با ترانه خانم رفتیم عروسی

پنج شنبه شب قبل عروسی همکار بابایی دعوت بودیم و جمعه هم عروسی دختر عمه بابایی توی کاشان. هردوشم رفتیم و شما اذیت شدی. ببخشید دخترم فکر نمیکردم اینقدر اذیت شی با بابایی تصمیم گرفتیم که دیگه تا به اندازه کافی بزرگ نشدی دیگه عروسی و جاهای شلوغ نبریمت ..........
16 آبان 1391

داستان های این هفته

ترانه گلم. شنبه 6 آبان با کمک خاله فائزه بردمت پیش آقای دکتر مصاحب. دور سر 40 قد 58 وزن 6 ماشاالله به دخترم بعد از چکاپ به دکتر گفتم که موقع شیر خوردن خیلی بیتابی و خوابت هم کم شده. برای دلدردت کولیکز داد و یک آزمایش ادرار هم برات نوشت. ولی چون من بلد نبودم از مامان جون طاهره و بابا جون عبدالرحیم خواهش کردم که بیان کمکم. باورت میشه که دیروز صبح زود از قم برای نمونه گرفتن از تو اومدن پیشمون؟ از بس که دوستت دارن و براشون عزیزی از هیچ کمکی دریغ ندارن. دستشون درد نکنه. دیروز سه شنبه نمونه ها رو که گرفتم بردم دادم آزمایشگاه . عزیز دلم دیروز اونقدر دلدرد داشتی و بیقرار بودی که هممون ترسیده بودیم و نگرانت بودیم.برخلاف همیشه مرتب گری...
10 آبان 1391

ترانه خانم سه ماهه شد

ترانه گلم. الان مثل فرشته ها خوابیدی و من فرصت کردم بیام برات بنویسم.     تو امروز سه ماهت تموم شد. سه ماه شیرین و فراموش نشدنی.......خیلی خدا رو شاکرم بخاطر نعمت زیبایی مثل تو که بهم داده. عزیزم انشاالله در صحت و سلامت باشی همیشه و بزرگ شی و برای خودت کسی بشی و من و بابایی همچنان به داشتنت افتخار کنیم. دوست داشتم امروز ببرمت آتلیه و عکس بگیریم که چون بابایی ماموریت بود بیخیال شدم. انشاالله اولین فرصت سه تایی میریم عسک میگیریم. بوس   ...
8 آبان 1391