ذوق بیش از اندازه من
دیروز جمعه برای ناهار قرار بود بریم خونه خاله عطیه اینا.( مهمونی دوره ای ما با دوستامون) صبح که بیدار شدیم شما رو حمام کردیم و لباس تنت کردیم. ( نمیدونم چرا بر خلاف همیشه که حمام کردنو دوست داشتی و میخندیدی توی وانت دیروز به محض اینکه گذاشتمت توی وان شروع کردی به گریه کردن و با التماس به من نگاه میکردی که نجاتت بدم و من حسابی دلم برات کباب شد و بخاطر همین تند تند شستمت و آوردمت بیرون تا ساکت شدی) بعدش اومدیم که خودمون آماده شیم. راستشو بخوای من توی دوران بارداریم تمام لباسهای قبل از بارداریمو جمع کرده بودم و هیچ امیدی به پوشیدن دوبارشون نداشتم. بعد از زایمان هم یکی دو تا مانتو خریده بودم ولی تمام این مدت شلوار بارداریمو میپوشیدم و نشده بو...




