ترانهترانه، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

روياي زندگي مامان و بابا

با ترانه خانم رفتیم عروسی

پنج شنبه شب قبل عروسی همکار بابایی دعوت بودیم و جمعه هم عروسی دختر عمه بابایی توی کاشان. هردوشم رفتیم و شما اذیت شدی. ببخشید دخترم فکر نمیکردم اینقدر اذیت شی با بابایی تصمیم گرفتیم که دیگه تا به اندازه کافی بزرگ نشدی دیگه عروسی و جاهای شلوغ نبریمت ..........
16 آبان 1391

داستان های این هفته

ترانه گلم. شنبه 6 آبان با کمک خاله فائزه بردمت پیش آقای دکتر مصاحب. دور سر 40 قد 58 وزن 6 ماشاالله به دخترم بعد از چکاپ به دکتر گفتم که موقع شیر خوردن خیلی بیتابی و خوابت هم کم شده. برای دلدردت کولیکز داد و یک آزمایش ادرار هم برات نوشت. ولی چون من بلد نبودم از مامان جون طاهره و بابا جون عبدالرحیم خواهش کردم که بیان کمکم. باورت میشه که دیروز صبح زود از قم برای نمونه گرفتن از تو اومدن پیشمون؟ از بس که دوستت دارن و براشون عزیزی از هیچ کمکی دریغ ندارن. دستشون درد نکنه. دیروز سه شنبه نمونه ها رو که گرفتم بردم دادم آزمایشگاه . عزیز دلم دیروز اونقدر دلدرد داشتی و بیقرار بودی که هممون ترسیده بودیم و نگرانت بودیم.برخلاف همیشه مرتب گری...
10 آبان 1391

ترانه خانم سه ماهه شد

ترانه گلم. الان مثل فرشته ها خوابیدی و من فرصت کردم بیام برات بنویسم.     تو امروز سه ماهت تموم شد. سه ماه شیرین و فراموش نشدنی.......خیلی خدا رو شاکرم بخاطر نعمت زیبایی مثل تو که بهم داده. عزیزم انشاالله در صحت و سلامت باشی همیشه و بزرگ شی و برای خودت کسی بشی و من و بابایی همچنان به داشتنت افتخار کنیم. دوست داشتم امروز ببرمت آتلیه و عکس بگیریم که چون بابایی ماموریت بود بیخیال شدم. انشاالله اولین فرصت سه تایی میریم عسک میگیریم. بوس   ...
8 آبان 1391

ترانه جونم پارسال این موقع هیچ خبری از وجود نازنینت نبود

ترانه خانم من پارسال یک همچین روزی تو رو نداشتم. خیلی دوست داشتم خدا بهم یک دختر ناز و صبور و بلا مثل تو بده. خداروشکر امسال توی بغلمی و سه ماهه شدی. خیلی برام جالبه که طی این یکسال همه این اتفاقات افتاده و وجود نازنینت رو خدا بهم داده. خیلی از خدا ممنونم.
8 آبان 1391