ترانهترانه، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

روياي زندگي مامان و بابا

چهار ماهگیت مبارک گلم

سلام ترانه خوبم. چهار ماهه شدنت مبارک عزیز دلم. این چهار ماه خیلی زود گذشت . ولی با وجود تو خیلی شیرین و پر از خاطره های به یاد موندنی بود. انشاالله که صدسال با صحت و سلامت عمر کنی. فدات شم. خیلی دوستت دارم. بوس   ...
9 آذر 1391

روز عاشورا سال 91

ترانه گلم دیروز عاشوار بود. خودت که بزرگ شدی در مورد این روز مطالعه میکنی و تا جایی که بشه جقایقش رو درک میکنی انشاالله ......... با خاله فائزه رفتبم روضه امام حسین اونجا چند تا خانم با نینیهاشون اومده بودن . من خیلی دلم هواتو کرد. آخه بخاطر اینکه اذیت نشی شما رو نبرده بودم. یاد پارسال افتادم که روز تاسوعا و عاشورا تازه 5 هفته بود که توی دلم لونه کرده بودی و من با خاله فائزه و شما رفته بودیم برای عزاداری........یادش به خیر چه زود میگذره زمان و چه زود فرصت ها از دست میرن......انشاالله همه بتونن از فرصت هایی که دارن نهایت استفاده  و لذتو ببرن .........آمین.
6 آذر 1391

کار دست مامان ترانه برای ترانه گل

ترانه خانمم یک هفته ای بود که تصمیم گرفته بودم برات یکم لباس بافتنی ببافم. پنج شنبه با مامان جون رفتیم بازار و کاموا خریدیم و تا امروز برات شال و کلاه بافتم و یک شنل هم شروع کردم به بافتنش. تازه تمومش کردم و تو خواب بودی بخاطر همین فردا با اونا ازت عکس میگیرم. اونقدر برای این کار ذوق دارم که میخوام وقتی شنلت تموم شد بازم چیزای دیگه برات ببافم. چندتا ژورنال از مدلهای خوشگل بافتنی برای بچه ها هم از خاله منیره گرفتم تا از روی اون مدل بردارم. باورت میشه بعد از بافتنی هایی که توی درس حرفه و فن راهنمایی انجام داده بودم دیگه این کار رو نکرده بودم . ولی به عشق تو بازم میل بافتنی دست گرفتم .......
6 آذر 1391

یک خبرررررررررررر

ترانه خانمم جمعه شب بابایی یک خبر خوب بهم داد.......مثل اینکه عمه زکیه یک نینی توی دلش داره. .....انشاالله خدا همه نی نی ها رو برای مادراشون حفظ کنه....
6 آذر 1391

پیشرفت های ترانه جون

ترانه خانمم جسابی داری بزرگ میشیا..... حدود یک هفته ( از اواخر آبان)هست که دست هاتو به هم مشت میکنی و نگاهشون میکنی ... داری دستاتو میشناسی.اونقدر بامزه میشی وقتی بهشون نگاه میکنی..چشماتو چپ میکنی و دستاتو بررسی میکنی.....فدای اون دستای کوچولو و تپلیت بشم. تقریبا سه چهار هفته ای( از اوایل آبان) هم هست که وقتی بهت پستونک نمیدم دو تا دستتو به هم مشت میکنی و تا جایی که زورت میرسه فرو میکنی توی دهنت و ملچ مولوچ راه میندازی..... هر روز هم که وقتی باهات بازی میکنیم کلی برامون قهقهه میزنی......خیلی شیرین و بامزه شدی..انشاالله خدا نگهدار تو و همه نینیهای ناز باشه. از حدود دو ماهگیت هم که به طرف صداها برمیگردی و کنجکاوانه بررسی میکنی که از کج...
6 آذر 1391

امروز بردمت آتلیه

ترانه خانمم من از اول هفته با شما اومدم قم خونه مامان جون و باباجون.منم رفتم یک آتلیه خوب پیدا کردم که ببرمت عکس بگیریم . امروز هم نوبتمون بود و بعد از ظهر با کمک مامان جون طاهره بردمت آتلیه گل......خیلی خانم عکاس مهربون و با حوصله بود. و کلی عکس ناز ازت گرفتیم. قراره بابایی هم که اومد بریم عکس سه تایی هم بگیریم. فکر کنم حسابی خسته شدی ولی ناقلا این همه همیشه باهات حرف میزنیم میخندی چرا توی آتلیه نخندیدی؟ ...
30 آبان 1391

لباس محرمی

مامان جون و باباجون میخواستن برات لباس محرمی بخرن ولی با مشورت هم به این نتیجه رسیدیم که پارچه خوشگل بخریم و مامان جون برات بدوزن......دیشب پارچشو خریدیم و مامان جون قراره تا فردا تمومش کنه. حتما باهاش ازت عکس میگیرم و میزارم توی وبت گلم.
30 آبان 1391

نتیجه آزمایشات ترانه خانم

ترانه خانم بالاخره با تاخیر اومدم که برات بگم جواب آزمایشاتتو گرفتیم و 22 آبان بردیمت دکتر نتیجه این شد که من دیگه نباید هیچ نوع لبنیاتی بخورم تا تو اذیت نشی گلم. از شیر و ماست گرفته تا کره و حتی سس مایونز.......همه اینا اذیتت میکنن. آقای دکتر یک شیر خشک فاقد پروتئین گاوی برات نوشت که روزی 60 سیسی بخوری و  اسهالت هم خوب شه. من تا دیروز جرات نکرده بودم بهت بدم ولی خدا روشکر بهت ساخت و مشکلی نداشتی.... راستی وقتی بردمت پیش آقای دکتر قدت 60 بود و وزنت هم 6500 البته با پوشک پر.... از آقای دکتر هم در مورد روروئک پرسیدم که گفت به هیچ وجه استفاده نکنم که وسیله خوبی نیست. دیگه جونم برات بگه که منم قرار شد برای جبران کمبود کلسیم خودم هم ...
30 آبان 1391

بازم رفتیم دکتر

دیروز دوشنبه با بابایی رفتیم جواب آزمایشتو گرفتیم و رفتیم پیش آقای دکتر مصاحب. متاسفانه توی مدفوعت یکم پروتئین و خون دیده شده بود که آقای دکتر احتمال داد بخاطر حساسیت به لبنیات حیوانی باشه. بیقراریات هم احتمالا به این خاطره. ولی آزمایش کاملتر برات نوشتن که مطمئن شیم. اگر دوباره نتیجه اینجوری باشه من باید دیگه لبنیات نخورم.  امیدورام مشکلی نباشه و زودی خوب شی. ماشاالله وزنت هم شده بود 6.4 امروز هم من با مشقت نمونه مدفوعت رو گرفتم و گذاشتمت پیش خاله فائزه و عمو محمد و  بردم دادم آزمایشگاه . مثل اینکه تا من رفته بودم کلی گریه کرده بودی و دل درد داشتی و خاله اینارو اسکل کرده بودی. فدات شم که اینقدر بیقراری....   جواب آزمای...
16 آبان 1391